أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

249

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

تا فتنه بدان رخان همچون سمنم « 1 » * گر خواهى و گر نخواهى يار « 2 » تو منم پسر حلاج گويد : « منذ عرفته ما اشتقت « 3 » اليه قط « 4 » . » گفت تاش بشناختم هرگز مشتاق او نگشتم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا كى شوق به غايبى باشد و او در عالم سرّ ما حاضر است ، از وصل « 5 » نگريزم « 6 » و از شوق غايب نياويزم « 7 » . بيت تو در دل من و من به چشم تو درم * نه من ز تو دور و نه تو دورى ز برم زين بيش بتا غم فراقت نخورم * هرگه كى ترا خواهم در دل « 8 » نگرم پس شوق غايب را باشد و غيبت صفت خلق است . زليخا در غيبت بود ، لاجرم مشتاق لذت « 9 » وصلت بود . چون مقصود او حاصل گشت « 10 » هرچ « 11 » خود را « 12 » ذخيره مىساخت ، در بهاى او جمله درباخت . قصه : آورده‌اند كى چون عزيز مصر يوسف را خريدارى كرد ، مالك را گفت « 13 » : به چند دهى ؟ در وقت فرشته‌اى « 14 » به صورت پيرى بيامد و در گوش مالك گفت : بهم سنگ او گوهر « 15 » و بهم سنگ او « 16 » مشك و عنبر « 17 » . عزيز گفت : اين جمال را به هرچ دهى ارزان است . پس عزيز بفرمود : تا پوست‌هاء گاو درهم « 18 » دوختند و زنجيرها درو كشيدند ، و بر عمود « 19 » آهنين ببستند و از ايوان كوشك درآويختند و يوسف را در كفه‌اى بنشاندند « 20 » و مشك و عنبر و جوهر مىآوردند ، و در ديگر كفه مىريختند « 21 » هرچ در خزينه « 22 »

--> ( 1 ) - تا بر رخ خوب تو نگاراشمنم ( 2 ) - آن ( 3 ) - ما اشتقته ( 4 ) - قط لأنّ الشوق للغائب و ما غبت عنه طرفة عين ( 5 ) - + حاضر ( 6 ) - بگريزم ( 7 ) - درآويزم ( 8 ) - تو ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - شد ( 11 ) - + از بهر ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - « را گفت » ندارد ( 14 ) - فريشته‌اى ( 15 ) - زر ( 16 ) - + ابريشم دهم و بهم سنگ او گوهر دهم و بهم سنگ او مشك و عنبر دهم ( 17 ) - « مشك و عنبر » ندارد ( 18 ) - بهم ( 19 ) - عمودها ( 20 ) - يوسف را در يك كفهء ترازو نشاندند و جوهر ( 21 ) - مىنهادند ( 22 ) - خزانه